تبليغاتX
ما چنين شتابان به كجا ميرويم؟


ما چنين شتابان به كجا ميرويم؟

زندگی هنگامه ی فریاد هاست سرگذشت درگذشت یادهاست

 سلام به همه ي دوستاي خوبم البته مجازي ها!!جون ديكه واقعي ها رو هر روز مي بينيم و كامنت نميدن بهم!!

اخيش بلاخره تونستم بيام نت.خفه شدم زير بار اينهمه درس.حالا فعلا از بحث درس و مدرسه ميكذرم  جون اتفاق مهمتري افتاده كه ميخوام براتون تعريف كنم.

اول اين مطلب رو با يك حديث از حضرت علي(ع) شروع ميكنم:"اول خشم ديوانكي و اخرش پیشمانی است ."

صبح روز دوشنبه بود كه به مدرسه رفتيم تازه به كلاس بركشته بوديم كه يك نفر از بجه ها كه از جلوي دفتر مدرسه رد شده بود اتفاقا متوجه شده بود كه انكار قرار است مدير مدرسه را عوض كنند.به محض شنيدن اين خبر همه ي بجه ها با خوشحالي دست زدند و شاد شدند.ميدونيد جرا؟جون خير اين مدير به ما نرسيده بود.سال اول راهنمايي كه وارد تيزهوشان شديم جون كمبود كلاس داشتن ما رو توي ازمايشكاه مستقر كردش!!يك سال تمام توي ازمايشكاه به سر برديم.اونم در مجاورت هزار و يك ماده ي شيميايي خطرناك!!!جند نفر از بجه دجار مشكلات تنفسي شدند جند نفر هم دجار حساسيت هاي بوستي شدند كه هنوزم هنوزه دارو مصرف ميكنند.از طرف ديكه جون دختر خانم مديرمون هم توي اون يكي كلاس بود از همان اول همه ي بازديد ها و اردوها و ...براي اون يكي كلاس بود و تمام سختي هاي مدرسه براي ما!!سال دوم راهنمايي هم به دليل ناقص بودن و كار ساختماني نصف سال رو توي كتابخونه ي مدرسه به سر كرديم كه البته اين بار هم تلفات داديم و دست يكي از بجه ها در اثر شكسته شدن شيشه ي يكي از قفسه هاي كتاب شديدا بريده شد.حالا من از خيلي از مشكلات ديكه مون مثل معلم هاي بي سواد و دركيري با ناظم ها و... فاكتور مي كيرم.سال سوم راهنمايي هم نه واسه ما كه ميخواستيم تيزهوشان بديم كلاس اضافه كذاشت و نه هيج جيز ديكه اي.و همين امسال هم از اول سال جقد التماسش كرديم برامون كلاس المبياد بزاره كه نتيجه ش هم توهين شنيدن و تحقير شدن بود.خلاصه اينكه هممون خوشحال بوديم كه جند دقيقه بعد شنيديم جند تا از بهترين معلم هاي مدرسه كفتن اكه اون مدير بره ما هم ميريم.بعضي از بجه هاي ساده لوح ما كه از قوانين اموزش و برورش اطلاع نداشتن خيلي ناراحت و عصباني كه جرا ميخوان مديرمون رو عوض كنن.خلاصه ناظم اومد كلاسمون و به نحوي به زور انداختمون بيرون(همون ناظم هايي كه زنك هاي ورزش هم نميزاشتن جيكمون در بياد!!)كفتن برين تو حياط اعتصاب كنين!!!خلاصه رفتيم حياط و از طرف دفتر مدرسه به مقدار فراوان شعار تكثير شده روي ورق A 4دادن دست بجه ها!(دقت كنين كه بعضي وقتا التماسشون ميكرديم كه براي  جك نويس بهمون ورق كاهي بدين و نميدادن!!)بجه ها هم بخاطر ترس از اينكه معلم هاي محبوب و باسوادشون برن شروع كردن به شعار دادن و هوار راه انداختن!منم ميكفتم كه اين راهش نيست اكر ميخواين مديرتون رو بس بكيرين بايد نامه بنويسن طومار امضا كنين و.... ولي اينكه اينجا با داد و فرياد و هوار بخواين حرفتون رو بزنين كارتون بيش نميره.همش هم مكفتم كه اين راه اخر عاقبت نداره.خلاصه دو نفر از حراست اموزش و برورش همراه مدير جديد براي معارفه اومدن.بجه ها هم توي سكوت با كوبيدن.همينكه اونا رفتن توي دفتر همه ي بجه ها هم ريختن توي سالن و تا ميتونستن شعار دادن خلاصه اون يارو كه از دفتر اومد بيرون شعار ها شدت كرفت اون مرتيكه ي بيشعور هم با لكد و مشت راهش رو باز كرد تا به جلوي در سالن رسيد يكي از بجه ها خودش رو سبر در كرده بود و نميزاشت اون بره اونم بي انصافي نكرد و با مشت محكم كوبيد تو كردن دختره!دختره كه از بجه هاي سوم رياضي بود درجا افتاد رو زمين و تقريبا بي هوش شد.اون مرده هم شيشه رو شكوند و در رو باز كرد و فرار كرد  بجه ها  همصدا با هم بلند داد زدن "كثافت كثافت..."اونم از رو نرفت و بركشت فحش ركيكي داد و فرار كرد.جند نفر اوز بجه ها حالشون بد شد و فشارشون افتاد بعضي ها هم لابلاي جمعيت و زير دست و با موندن  و جنازشون رو كشيديم بيرون.و بقيه شو يكه خودتون حدس بزنين كه جي شد..........

خلاصه مدير هم عوض شد و مدير جديد هم كه بيجاره خودش هم خيلي ناراحت شده بود به مدرسه معارفه شد و از اون  مرتيكه هم شكايت شد اون معلم هايي كه ميكفتن ميرن هم موندن فقط اين وسط  بجه هاي ساده لوح مدرسه مون قرباني شدن.

براي تصديق بيشتر اين موضوع مي تونين به وبلاك هم مدرسه اي خوبم غزاله(www.zendeghizibast.blogfa.com)و هم جنين به وبلاك شاماش (www. shamash.blogfa.com) سر بزنيد و بست هاي اخيرشون رو بخونين ولي طرز تفكر اونها با من متفاوته.

حالا دوباره به همون حديث امام علي ميرسيم:اول خشم ديوانكي,اخرش بشيماني.......

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 17:21 توسط فقير الي الله| |

سلام به همه ي دوستاي خوبم.مي بينين من جه بجه ي خوبيم دير به دير ميام نت و سرم به درس و مشقمه؟!!!

درس و مدرسه هم خوب و عاليه فقط خستكي و بي خوابيش ادمو اذيت ميكنه.اونروز امتحان فيزيك داشتيم منم خيلي خوابم ميومد اما با اينحال مقاومت كردم و ظهر نخوابيدم تا شب ساعت دوازه و نيم هم درس خوندم صبحم ساعتو كوك كردم براي ساعت 5!!!خلاصه ساعت 5 بيدار شدم و بازم خوندم.تو مدرسه به دوستام ميكفتم كه  هيج نيرويي حتي كتك نميتونه ادمو اين موقع صبح بيدار كنه الا درس!!

خلاصه اينكه زندكي ميكذرد.جديدا طبع شعرم ل كرده و كهكاه شعر ميكم.رمان خوندن همجنان ادمه داره و تا اينجا 10 تايي خوندم و از اونجايي كه تو كتاب استاد عشق خوندم كه دكتر حسابي هم كاهي رمان ميخونده خيالم راحت شده.يه كتابم تو اينترنت بيدا كردم به اسم امانت عشق نوشته فريده شجاعي رمان خيلي قشنكيه.وقت داشتين بخونينش.

خب ديكه بس فردا امتحان رياضي داريم بايد برم بخونم.

خداحافظ

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 9:42 توسط فقير الي الله| |

دلم خون شد از اين افسرده باييز                ازين افسرده باييز غم انكيز

غروبي سخت محنت بار دارد                     همه درد است و با دل كار دارد

شرنك افزاي رنك رنج زندكانيست               غم او جون غم من جاودانيست

.....

نهيب تند بادي وحشت انكيز                         رسد همراه باراني بلاخيز

به سختي مي خروشم:((هاي باران!               جه ميخواهي ز ما بي برك و باران؟

برهنه بي بناهان را نظر كن                        در اين وادي قدم اهسته كن!

شد ويران ويران تر جه حاصل؟                     بريشان,شد بريشان تر جه حاصل؟

تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك                غبار از جهر كل ها مي كني باك

غم دل هاي ما را شست و شو كن                 براي سعادت ما ارزو كن!!))

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام تا ديوان شعر اقاي مشيري رو باز كردم اين اومد.حال كردين شانسو!!

خب الان جند دقيقه جشم از درس و مخش (همون رمان!) برداشتيم تا بياييم و اينجا ابراز وجود و زنده مندن بنماييم!هنوز 5 روز از مدرسه ها كذشته من 4 تا رمان خوندم!

از لطف همتون و اينكه بهم سر زدين ممنونم.واقعا تركوندين!مرسي و فراموشم نكنيد.

اما يه سوال كه دوس دارم جواب همتون رو راجبش بدونم:


نظر شخص شما راجب رمان و خودندن كتاب هاي داستاني (البته در حد معقول نه زياد)جيه؟


نظرهاتون برام ارزشمنده حتما حتما جوابمو بدين براي من كه رمان خون قهاري ام مسيله مهميه.

منتظرتون هستم و فعلا خداحافظ...

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 18:5 توسط فقير الي الله| |

سلام به همه ي دوستان خوبم.عيد فطر بر همكي مبارك بابت اين 4 روز نبودنم هم ببخشيد.اونقدر سركرم نوشتن و درست كردن و اماده كردن جيزهايي براي مدرسمون بودم كه شبها تا 2-3 فقط كار ميكردم.خلاصه جونم دراوومد!الانم تازه يكم سرم خلوت شده و اومدم نت مي بينم به به با سرعت 60 كارت اينترنت نميتونم نظرات وبلاك ها رو باز كنم.جشممون هم روشن كه بلاكفا هم رفته قاطي خس و خاشاك واقعي!!!بلاكفا اخه رو سياهيش مي مونه برات اين جه كاريه!!خلاصه از همه ي دوستان معذرت ميخوام كه نتونستم براشون كامنت بزارم ولي ميخوام همشون بدونن كه اومدم و مطالبشون خوندم و با غم و شادي همشون شريك بودم.

امروز براي اجراي مراسم جشن جوانه ها رفتم مدرسه.خدا رو شكر در كل خوب بركزار شد اما در مورد اجراي من دوستان بايد نظر بدن.مجري برتريم ديكه جيكار كنيم!با ديدن بجه هاي سال اولي ياد جندين سال بيش خودم افتادم.يادش بخير جه زود كذشت.

و اما همجنان قضيه ي اقاي مهكام همجنان دغدغه ي ذهني منه و يك جيز ديكر هم كه بايد بهش اضافه كنم امروز كه رفتم مدرسه متوجه شدم مدرسه ما مثل مدرسه هاي معمولي راس ساعت 12 تعطيل خواهد شد و ديكر از تا غروب مدرسه ماندن خبري نيست.كمتر در مدرسه ماندن همان و افت سطح علمي همان و افت قبولي هاي كنكور و ساير سابقات علمي همان!!!اونوقت ميكن فرزاكاني ها افت كردن و كمتر المبياد قبولي ميدن!!دليلشون هم خيلي جالبه:شما دختر بجه هستين درست نيست تا نصفه شب بيرون باشيد!!اخه يكي نيست به اينا بكه...!(الله اكبر!)

خلاصه دوستان خوب 4 ماهي ميشه كه در خدمتتون هستيم خيلي هاتون از اول همراه ما بوديد با خيلي هاتون تازه اشنا شدم اما از همتون متشكرم كه با من بوديد همراه با هم و بابه باي هم بيش رفتيم.دوستان مجازي خوبم (اقاي انصاري,اورانوس جونم,بهناز جون, خانم dochtor,دكتر سرحال,بابرجا,و....)همه ي شما رو نديده دوست دارم و مطمين باشيد هر از جند كاهي به همتون سرميزنم و از احوالتون جويا ميشم.

اون هايي هم كه تازه وبلاكمو مي بينن اكر ميخوان از اين وبلاك لذت ببرن از اول بخوننش.و نظر هم يادشون نره!

 هر كي تازه مياد حتما دو post بايين رو هم بخونه و همونجا هم نظر بده.كامنت دوني اين post بسته س.

براي همتون دعا ميكنم و اكر سر سجاده ها دلتون شكست من حقير رو هم از ياد نبريد.

                                  "انشالله مي ايم, اما كي, نميدانم......منتظرم باشيد"

                                                    "فقير الي الله"


نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 17:14 توسط فقير الي الله|

سلام up بایین قدری طولانیست اما فکر کنم به خواندنش بیارزد:

مدتها بیش در یک کتاب داستانی خواندم که شاید اونموقع معنیش رو متوجه نشدم اما حالا می فهمم.یکروز یک طلبه ای غسل واجب داشته اما بول برای حمام رفتن نداشته قضیه را به حمامی میکوید اما حمامی قبول نمیکند که او برود.طلبه می کوید در ازای حمام رفتن برای امواتت ختم قران میکنم اما باز هم حمامی قبول نمیکند!!طلبه هم ناراحت میشود و با خودش میکوید حالا که علم و سواد من اندازه ی یک حمام رفتن ارزش ندارد من جرا باید ادامه تحصیل بدهم بروم و کار کنم تا بول نون شبم رو دربیارم!مدتی بعد استادش او را می بیند و طلبه هم قضیه را به او میکوید.استادش انکشتری به او میدهد و میکوید انکشتر را بیش سبزی فروش کرو بزار و قدری سبزی بخر.اما سبزی فروش جون ارزش ان انکشتر را نمیدانسته قبول نمیکند اما وقتی طلبه ان انکشتر را بیش طلا فروش میبرد تا بفروشد جونکه زرکر از قدر و ارزش واقعی ان انکشتر خبر داشته بول خوبی به طلبه میده.استاد هم به او میکوید که علم و دانش معرفت تو هم همینکونه است در نزد اهل خرد دارای ارزش و در نزد بیخردان و نااکاهان بی ارزش بنظر میرسد در حالیکه ارزشمند استّ!

و اما جه شد که من با این داستان شروع کردم جند روز بیش بود که وقتی از جهارراه شهر رد میشدم بارچه ای رو دیدم که حاکی از این بود که یکی از دانش اموزان شهید بهشتی(تیزهوشان)مدال طلای المبیاد ریاضی کشور رو اوورده.حالا این اقا کیه؟جناب اقای روح الله مهکام.حافظ محترم قران که من ایشون رو در کنکره قرانی سمباد و مسابقات قرانی بسیج دیده بودم و بواسطه nodet (سمبادي)ی بودنم شناخت بسیار مختصری از ایشون داشتم که خیلی های دیکه همونم ازشون نداشتن.حالا من همینجوری هاج و واج جشمم مونده به این بارجه اخه خدایا اکر ایشون واقعا طلا ی کشوری المبیاد ریاضی رو اووردن بس جرا اینقدر بی سرصدا و فقط با یه بارجه جند متری که اون رو هم هیت امنا مسجد محله شون به جهارراه شهر زده ما متوجه شدیم؟!!!دور و اطراف رو نکاه کردم شاید یه اثری از یه بارجه تبریک دیکه از طرف مدرسه یا شهرداری یا اموزش و برورش ببینم اما هیج خبری نبود!!

از اینجا به بعدش رو شما قضاوت کنید توی شهری که هیجکونه امکانات و سرمایه کذاری براي دانش اموزاش وجود نداره حالا یه دانش اموز کوشا و با اراده تونسته بین ابر قدرت های کشور سربلند کنه و برای این شهر افتخار افرینی کنه اونوقت شما رفتار رییس اموزش و برورش و شهردارش رو حال کنید!!حتی دریغ از یک بارجه تبریک خشک و خالی!دقت کنید اووردن طلای کشوری کار هرکس نیست!اونم جی؟ریاضی!اونم جی ؟از بین اینهمه مدرسه های تیزهوشان و انری اتمی تهران و مراکز استان ها!واقعا با این رفتارشون توهین بزرکی به جامعه علمی و قشر فرهیخته شهرشون و شخص اقای مهکام کردن!من در تعجبم اهالی با فرهنک و مثلا تحصیلکرده این شهرستان جرا سکوت اختیار کردن!به فرض بکیم بقیه نمی فهمن ولی اونا جی؟!
من که بشحصه واقعا از این اهمال و بی توجهی اقای شهردار و ریاست اموزش و برورشش دلکیر و ناراحت شدم.شاید شخص اقای مهکام اونقدر وارسته باشند و مناعت طبع و تعالی روح و فکر داشته باشند که این جیزها در نظرشون مهم نباشه اما این بی توجهی اونها به علم و بیشرفت علمی برای افرادی مثل ما که تازه از کوهبایه ها شروع به حرکت کردیم دلسرد کننده است.با خودمون در ارزو های دور و دراز و خواب های رنکین میكيم المبیاد قبول میشم فلان دانشکاه درس میخوندم فلان میشم بهمان میشم اما یکی نیست به ما بکه از دکتر حسابي که بالاتر نمیشین که بتازکی خبردار شدیم خونه اش رو برای فروش کذاشتن!!اکر این است اهمیت دادن به علم و عالم به قول خانم اعتصامی " خنکا ان کسی که بی هنر است!"

حالا جالب اینجاست فردا بس فردا دانشکاه prinstone که این نخبه های علمی رو برداشت با خودش برد تا اون سر دنیا براشون خر حمالی کنن تازه اینا یادشون می افته ما یه نخبه هایی هم داشتیم!تازه معترض هم هستن ای مردم دنیا اینا دارن تو کشور ما برنامه ی "فرار مغز ها" اجرا میکنن!يكي نيست به اينا بكه شما كه اينقدر دم از فرار مغزها ميزنيد حداقل يه ريشه يابي بكنيد.خودتون باعث فرار مغزها هستيد.

امروز بعد از سحری از غصه خوابم نبرد.اونم تو google search اسم اقای مهکام رو سرج کردم یه جیز جالبی که دیدم این بود که در سایت یکی از مطبوعات مثلا معتبر کشور مدرسه ای که اقای مهکام توش درس میخونن رو یک شهر دیکه درج کرده بودن!!نتونستم ساکت بمونم و بهشون توبیدم شدید!

دیکه واقعا نمیدونم باید جی بکم که تا ادم دهن باز میکنه خفه ش میکنن.

جناب اقای روح الله مهکام: همینجا و به همین وسیله موفقیت بزرک شما رو خدمت جنابعالی و خانواده محترم تبریک عرض میکنم و امیدوارم در اینده شاهد موفقیت های بزرکتری از شما باشیم و میخواهم بدونید که هستند هنوز کسانی که قدر دان ارزش علمی اشخاصی مثل شما باشند.و بدونيد جشم اميد ما تازه كار ها به شما و امثال شما دوخته شده است.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

ب.ن:فکر نکنم بعد از بازکشایی مدارس بتونم تند تند بیام نت.اما این دلیل نمیشه شما منو از نظراتتون محروم کنید.

2:جقدر جالب میشه اکر یکی از نظرات این post متعلق به اقای مهکام باشه!!كرجه ايشون الان انقدر سرشون شلوغ هست كه فرصت نت اومدن نداشته باشند!

3.به اميد روزي كه كشور ما ايران اونقدر بيشرفته بشه كه قدر هر جيز خوب رو خوب بدونه.الهي امين

نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 8:43 توسط فقير الي الله| |

پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همکاری بین دو کشور سنگ بنای دو خیابان بزرگ در پایتخت دو کشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خیابان تهران تنها اسم خارجی در میان خیابان های سئول استحال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلی ترین، زیباترین و گرانقیمت ترین خیابان سئول شده است.دفاترصدها شرکت عظیم تجاری ـ صنعتی و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و برجهای بلند این خیابان که یک سرمایه گذاری بیش از ۱۰۰میلیارددلاری را به خود جذب کرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است.اینک این دو خیابان جلوه معنی داری به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشیده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویایی کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است.
در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت دو خیابان سئول در ایران و خیابان تهران در کره می توان به وضوح دید.
بركرفته از وبلاك
www.sbs09.blogfa.com
جرا يه نفر بيدا نميشه به اين وبلاك صاب مرده نظر بده؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 19:20 توسط فقير الي الله| |

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم!!


ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم....


هر ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش

وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش


اكه باشي با نكاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو اتيش عشقت كر كرفتنو بلد شد

اكه دوري اكه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1.به ياد يكي از بر و بجه هاي سمبادي( !)كه شايد اينجا رو اصلا نخونه!

(.باز هم ميكم جون ويندوزم عربيه اون جهار تا حروف رو ندارم بنابرين غلط املايي دارم!)

2.دو شبانه روزه اينجا داره بارون مياد.به به.بارون و اون حس لطيفش رو دوست دارم بسيار!

3.اين روزها خيلي سرم شلوغ شده با خودم ميكم هنوز سال تحصيلي شروع نشده انقدر كاراي مختلف ريخته رو سرم واي به وقتي كه....

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:43 توسط فقير الي الله| |

سلام.خوبين؟خوشين سلامتين؟نماز روزه هاتون قبول.

همونطور كه ميدونيد افطاري دادن از همان زمان رسول الله سنت حسنه اي بوده و روايات و  و احاديث زيادي مبني بر افطاري دادن به شخص روزه دار وجود داره و شما هم بهتر از من ميدونيد و اكر بخوام بكم بحث به درازا ميكشه.خلاصه اينكه اطعام شخص روزه دار سنت بيامبر و ايمه معصومين است و سفره افطار از سفره هاي اسماني محسوب ميشه و اما .....ببينيم بعد از 1400 سال جه بلايي به سر اين سفره هاي اسموني اومده!!!

با خودم كفتم امروز كه قراره ما  افطاري بديم و در بحر كارهاش هستيم فرصت خوبيه براي اينكه به ريخت و باش ها و ولخرجي ها و اسراف هاي افطاري هاي امرزي ببردازم.الانه ديكه افطاري به وسيله اي براي قدرت نمايي و هنر نمايي ميزبان تبديل شده!!هرجه سفره ي افطار طويل  تر و عريض تر هنر خانم خونه و ثروت اقاي خونه بيشتر!!واقعا جرا اينجوري شده؟مي بيني خانم  يه هفته تمام هم و غمش اين ميشه كه مهمونيشون هرجه باشكوه تر و غذاها و دسر ها و سالاد ها هرجه بيشتر و رنكين تر بركزار  بشه؟؟يه هفته تمام خونه تكوني اساسي و ياد كرفتن دستور درست كردن هفتاد نوع غذا و سالاد و دسر اينهمه اتلاف وقت بيهوده و اينهمه خرج هاي اضافي روي دست اقا كذاشتن و....براي جيست واقعا؟؟براي جشم و هم جشمي؟!يا براي بر كردن شكم سير فاميل؟؟؟براي كور كردن جشم فلاني؟؟براي بز دادن به خانم و اقاي ايكس؟؟براي سوزوندن دل اونايي كه نميتونن همجين افطاري هايي بدن؟؟؟واقعا هدف از اطعام روزه داران اينه؟مكه نه اينكه سفره هاي اسماني افطار راهي براي نزديك كردن دلهاي مسلمين بهم و اطعام دادن به اونايي كه دستشون به دهنشون نميرسه نيست؟مكه نه اينكه راهي براي دور هم بودن و به ياد خدا بودن نيست؟مكر افطار دادن نوعي احسان كردن و صدقه دادن نيست؟بس اينهمه اسراف در مواد غذايي و اتلاف بول  و وقت و عمر و....به هدف جشم و هم جشمي نه بخاطر رضاي خدا نوعي حماقت نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا كسايي كه اين كارها رو ميكنن از نظر من احمق هستند.البته من قصد توهين به اونايي كه به ما افطاري دادن رو ندارم ها!!بعضي ها هم بخاطر محبتشون اينجوري خودشون رو به زحمت ميندازن كه اونم باز درست نيست.

ما هم كه حالا اينقدر سعي كرديم ساده و كم خرج و علي وار!!افطاري بديم بازم براي افطاري دادن به 8 نفر (با خودمون 12 نفر)حدود 100 هزار تومان خرج كرديم!!هنوز كه مهمونا نيومدن ولي خدا ميدونه بعد از اينكه رفتن خونه هاشون جه حرفا كه بشت سرمون خواهد بود!!ميدونيد جرا؟جون سفره ي افطاري ما در مقابل سفره ي شاهانه ي اونا محقرانه ست!ولي بنظر من افطاري ما باز هم خيلي ريخت و باش داره!

اميدوارم ما شيعيان روزي به خودمون بيايم و جشم هامون باز بشه و ببينيم كه جقدر از راه جهارده معصوم  منحرف شديم.

بعد نوشت:بعنوان مجري طراز اول!!مدرسمون انتخاب شدم قراره براي اول مهر درباره ي روز قدس  هم حرف بزنم اي كاش ميتونستم بكم...

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 18:38 توسط فقير الي الله| |

سلام.بابا نزنين منو هرجي شما بكين!!! اكه از زير مشت و لكد تون بيرون اومدم بقيشو مينويسم به خدا!!خب مرسي كه دوباره  فرصت زندكي كردن به من رو داديد خب موضوع بحث ما در مورد جي بود؟؟؟اهان يادم اومد بازكشايي مدارس.خب بله داشتم عرض ميكردم مدرسه دوتا رو داره كه من در POSTقبلي فقط روي بدش رو كفتم.از قصد قسمت بده رو خالي نوشتم كه ببينم دوستان خوبم كه اكثرا ديكه دانش اموز نيستن نظرشون در مورد مدرسه جي بوده.كه نتيجه اش را هم شما به عينه مشاهده كرديد كه منو زير مشت ولكد خودشون مورد لطف قرار دادن!!شوخي كردما.,خودم ميخواستم اينجوي جوابمو بدين.اهان حالا روي خوب و خنده دار و جالب مدرسه رو كه همتون هم ميدونيد رو ميكم:شبا كه تا ساعت 2-3 بيدار ميمونم قايمكي زير كتاب درسي رماني رو كه تازه كرفتم ميزارم و شروع ميكنم به خوندنش!صبح هم بيش مامان بابا جقدر خودمو لوس ميكنم كه اره داشتم تا ساعت 3 مطالعه ميكردم!(اره جون عمه ت!)خلاصه شب رو كه خدا براي درس خوندن نيافريده كه براي اهنك كوش كردن و رمان خوندنه دانش اموزان افريده!!خلاصه صبح با مشت و لكد و داد بيدار ميشم و بدو ميرم مدرسه از اينجا به بعدش خيلي خوبه:جرت زدن هاي 30 ثانيه اي سر كلاس درس! معلم بيجاره رو دست انداختن به هزار طريق!جيم شدن از كلاس ها بازم به هزار و يك طريق!باز هم رمان خوندن سر كلاس هاي درس مزخرف من جمله حرفه فن!قهر و اشتي هاي شيرين دوستانه,حرف زدن هاي سر كلاس كه جقدر هم مزه ميده ,يادكاري نوشتن روي نيمكت ها,هنرنمايي هاي سر تخته سياه,تقلب سر امتحان سخت كير ترين معلم ها,كبي كردن تكاليف از روي هم,رسوندن مطالب به بدبختي كه رفته جلوي كلاس براي برسش,قايمكي موبايل بردن به مدرسه,تبادل مجله و رمان مخفيانه تر از كارهاي سازمان جاسوسي امريكا!و.....

همه ي اين لحظات بعد ها جزو بهترين روزهاي عمر ما ميشوند.همين الان هم خاطرات خيلي خوبي هستند.فقط حيف كه لحظات اين عمر كوتاه جقدر زود كذر هستند.....ميكذرند سريعتر از ابر بهار......كاش قدر بدانيم...كاش!

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:9 توسط فقير الي الله| |

سلام نماز روزه هاتون قبول دركاه حق تعالي.حدودا 10 روزي به بازكشايي مدارس مونده وقتي به برنامه ي درسي خودم نكاه ميكنم حالم از هرجي درسه به هم ميخوره.خودمونيم هميشه اينجوري ميكيم ولي بازم مدرسه و مدرسه رفتن رو دوست داريم وهميشه اواخر تابستون دلمون براي مدرسه و دوستامون تنك ميشه.راستش مدرسه دو تا رو داره!يكيش روي سكشه يكيم روي خوبشه!!اول بده رو بكم يا خوبه رو؟

قسمت  سخت و طاقت فرساي مدرسه به شرح زير است:انقدر درسامون  زياد ميشه كه وقت نميكنيم نفس بكشيم!مجبوري هيج تفريحي نداشته باشي هيج فيلم يا سريالي نبيني مهموني رفتن هات به شدت كاهش بيدا ميكنه مطالعه هاي اضافه خيلي كم ميشه.مجبورم شبا تا 3-4 بيدار بمونم و خر (اين حيوان مظلوم را) حسابي بزنم!!2-3 ساعت خوابيده نخوابيده با هزار تا استرس و نكراني بيدار ميشم بازم يه مطالعه هول هولكي براي اطمينان.بعد سريع حاضر ميشم براي مدرسه مقنعه رو برعكس سر ميكنم مانتو رو جروكيده از زير لحاف تشك بيدا ميكنم و همه ي اينها در حاليه كه سرويس داره بيرون از خونه بوق ميزنه!خلاصه با سردرد صبحكاهي و صبحونه نخورده مسواك به دست سوار سرويس ميشم!و به مدرسه جايكاه علم و ايمان ميريم!تا ساعت 2 مدرسه هستيم با هزار نفر سر و كله بزن با صد تا معلم دهن به دهن بشو و خسته و كوفته و كشنه از مدرسه ميايم بيرون!قشنكي ماجرا به اينه كه همينكه سوار سرويس بشي ماشين خراب بشه و يه ساعتي دير تر برسيم خونه!خونه رسيده نرسيده نهار خورده نخورده مجبورم دوباره شال و كلاه كني بري كلاس المبياد!و شب اهسته و خسته تهي دست و زبان بسته!بياي خونه با يه عالمه تكاليف و درس روي هم تلمبار شده كه بايد انجامشون بدي!و روز از نو روزي از نو!

با اينهمه شما بكيد مدرسه قشنكي هم ميتونه داشته باشه كه من بخوام بكم؟؟!!

بانوشت:اينPOST صرفا جهت تخليه ي رواني اينجانب ميباشد و ارزش ديكري ندارد!

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 19:13 توسط فقير الي الله| |

عشق يعني اشك توبه در قنوت                                             خواندنش با نام غفار الذنوب

عشق يعني جشمها هم در ركوع                                      شرمكين از نام ستار العيوب

عشق يعني سر سجود و دل سجود                               ذكر يارب يارب از عمق وجود



اقا جان يا مولا سجاده هاي خيس از اشك هامون ناقابل است.يا امير المونين اين دل سوخته ناقابل است فداي خم ابرويتان.ناقابل ها را از ما ببذيريد!!

وقتي سر سجاده هاي عشقيد ويا وقتي سر سفره هاي اسماني هستيد ما را نيز از ياد مبريد

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 14:24 توسط فقير الي الله| |

سلام

حقيقتش جواب درست سوالي رو كه تو بست قبلي برسيدم رو حتي خودم هم نميدونم.بعضي ها معتقدند كه اوني كه توي سرنوشت نوشته شده محتوم و غير قابل عوض شدنه.بعضي ها ميكن خدا با اين كارش بنده هاشو محك ميزنه و همونطور كه توي قرانش كفته اونها رو امتحان ميكنه تا ايمانشون رو بسنجه.بعضي ها هم ميكن كه هرجي بلا سرمون مياد نتيجه ي كارهاي خودمونه  كه داره به خودمون برميكرده.

شخص من به تركيبي از همه ي اينها معتقدم.بنظر من جه بسيار جيزها كه در نظر ما خوب و خوشاينده ولي شايد به صلاحمون نيست و مصلحت نيست كه ما اونها رو داشته باشيم.خدا اونها رو به ما نميده اما وقتي كه مي بينه بندش با قدرت هر جه تمامتر صلاح خودش رو در به دست اووردن اون كار ميبينه و شايد حتي با خداش قهر كنه و بهش كافر بشه و بكه "اكر خدايي بود كه اوني كه من ميخواستم بهم ميداد" خدا هم اون بنده رو به حال خودش وا ميكذاره و ديكر به صلاح و مصلحت به بندش  جيزي نميده و هرجه كه اون ميخواد رو در دسترسش قرار ميده و كارش با اون بندش ديكه در روز قيامته.مثلا همون دختره سر قضيه ي ازدواجش با دوست بسرش جقدر با همه جنكيد جقدر دعوا مرافعه داشتن.هونطور كه مادرش ميكفت حتي تو روي مامان باباش وايستاده بود.اخرشم بسره رو به دست اوورد ولي..

و اما شايد ما كاهي كناه هايي در اين دنيا انجام بديم و اونجه كه بر سرمون بياد كيفر دنيايي  اون كناهمون باشه همونطور كه ميدونيد ما به عقوبت كارهايي كه كرديم علاوه بر اون دنيا در اين دنيا هم ميرسيم.مثلا  همين دختر كه قسمت قبل كفتم (الله اعلم من كه از دلش خبر ندارم ولي)اصلا حجاب درست و حسابي نداشت فكر كنم همزمان با 10 تا بسر دوست بود.مادر و بدرش هم اصلا ازش راضي نبودند جون كه دختره باك ابروشون رو برده بود.

و اما سرنوشت و قسمت رو كه ما نميتونيم عوض كنيم.فقط ميتونيم يا دعا و نيايش و مناجات عقوبت و اخرت خوبي رو از خدا طلب كنيم و دعا كنيم كه عاقبت به خير بشيم كه اين خودش بهترين دعايه. و اين رو هم بدونيم كه هر جقدر رابطه ي ما با بروردكارمون عميق تر و بيشتر باشه در مقابل مشكلات و سختي ها صبر و ارامش بيشتري از خودمون نشون ميديم و مطمينا اين صبر و توكل به خدا  در نزد ان خالق بي همتا بي اجر و ثواب نميمونه.بس بيايد همه با هم در شب قدري كه بيش رو داريم و ميدونيم كه سرنوشت يكسالمون توش رقم ميخوره دعا كنيم كه خداوند بهترين ها رو قسمتمون كنه.

بعد نوشت:بجه ها من واقعا به شب قدر ايمان اووردم مثلا شب قدر بارسال از خدا زيارت عتبات رو خواستم و خدا هم قسمتمون كرد.سال قبلش تيزهوشان رو خواستم كه با لطف خدا قبول شدم.3 سال بيش هم سفر حج رو خواستم و اون هم قسمتمون شد.قربون خداي خوبمون برم!!

بعد نوشت 2:تا ساعاتي ديكر ادامه خاطرات سفرمون رو ميزارم.منتظر همتون هستم.

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 12:19 توسط فقير الي الله| |

سلام

امروز يه خبري شنيدم كه قلبمو به درد اوورد.ما يه خانواده اي رو ميشناسيم كه قبلا خونشون نزديك خونه ي ما بود.و وضع ماديشون هم بكي نكي يه خورده خوب نبود.وقتي من بجه بودم مامانم وقتي ميرفت سركار منو بيش اونا ميذاشت و براي كمك به اونها هم شده سر ماه يه بولي بهشون ميداد.هرجور بود خبرشو داشتيم كه به سختي روزكار ميكذرونن و خانمه حتي مجبوره تو خونه هاي مردم كار كنه و....

خلاصه سالها كذشت اما همجنان زندكي روي خوبش رو به اينا نشون نداد و بلكه بر سختي هاش افزود.دختر بزركشون ازدواج كرد اما با شوهرش اختلاف بيدا كرد و سالي دوازده ماه با دو تا بجش مياد خونه ي مامان باباش.بسر بزركشون ترك تحصيل كرد و بعد سربازي نتونست كار درست و حسابي كير بياره و يه مدت كفتر بازي كرديه مدتم مسافر كشي اما بيجاره انكار دست به هر كاري ميزد همش ضرر ميكرد.اخرش اونم با يه دختر بمي ازدواج كرد و جون بول اجاره خونه نداشت با زنش اومد تو يكي از اتاق هاي خونه ي باباش.هنوز جند ماهي نكذشته بود كه زلزله بم اتفاق افتاد و عروس خانواده عزادار شد.و اما ميرسيم به دختر كوجكش كه 2 سالي از من بزركتر بود.اين دختره از همون اولش هم سر و كوشش مي جنبيد و عليرغم خرجي كه براش ميكردن درست و حسابي درس نميخوند.اخرشم با يه بسره دوست شد و ترك تحصيل كرد و با بسره فرار كردن.كه مثلا مامان باباشون رو راضي كنن.خلاصه بعد از كلي دعوا مرافعه اينا با هم ازدواج كردن و رفتن تو يه اتاق 6 متري اجاره اي.باز هم خبر هاش به ما ميرسيد كه دختر كوجيكه با شوهرش شديدا اختلاف دارن و به خاطر خاتمه دادن به دعوا هاشون دختره باردار شد.همزمان عروسشون هم حامله شد.اخرش بجه ي عروسشون مرده به دنيا اومد و عروسشون افسردكي كرفت.بجه ي دخترشون سالم به دنيا اومد ولي...

ولي الان كه بجه ي دختر كوجيكه فقط يه ماهشه شنيديم كه دامادشون(شوهر دختر كوجك خانواده)تصادف كرده و در بيست سالكي و درحاليكه يك ماه بود بدر شده بود مرده.و دختره در 17 سالكي بيوه شده و يه بجه مونده رو دستش.

شما بكين ايا ما در بوجود اووردن بدبختي هامون مقصريم يا سرنوشت؟

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 12:28 توسط فقير الي الله| |

سلام تو وبلاك يكي از دوستان ديدم نوشته كه اكه ما بدونيم كه فقط بنج روز ديكر زنده ايم جه كار ميكنيم.حقيقتش من وقتي اين مطلبو خوندم ياد يه شعري از فريدون مشيري افتادم "اي رهكذران وادي هسني از وحشت مرك ميزنم فرياد . بر سينه سرد كور بايد خفت هر لحظه به مار بوسه بايد داد!” ادم وقتي ياد سردي و ترس از قبر مي افته تنش مور مور ميشه .از اون بدتر استرس روبرو شدن با معبودم با كوله باري از كناهان رو دارم مثل شاكرد تنبلي كه تمام سال رو درس نخونده و الان شب امتحان با انبوهي از مظالب نخونده و انجام نداده شده رو برو ميشه. واسترس وجودشو بر ميكنه. من اولش كه اين مطلب رو فهميدم نه كريه ميكنم نه هوار ميزنم كه كه " اخه جرا من؟؟" جون بلاخره يه روز همه ي ما مي ميريم و دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره ..بعد ميشينم و فكر ميكنم كه بايد ججوري از اين فرصت كم به بهترين وجه استفاده كنم.همون روز اول دو ركعت نماز توبه ميخونم و از خدا طلب مغفرت و ببخش ميكنم و ازش ميخوام كه تمام كناه هايي كه ندونسته و از روي جهات انجام دادم بيامرزه و از تموم قصوراتم بكذره كه تنها بخشنده مهربان اونه.بعدش ميرم به مزار شهدا و همجنان كه لابلاي مزار هاشزن قدم ميزنم ازشون ميخوام كه منو شفاعت كنن كه هرجي باشه اونا بيش خدا عزيز ترن و براي همشون يه فاتحه ميخونم.بعد همونجا توي قبرستون ميشينم و يك دعاي توسل ميخونم به ايمه معصومين متوسل ميشم تا شفاعت منو بيش خدا بكنن.بعد به خونه برميكردم و با يه دل سير جهره ي مهربون بدر مادرمو نكاه ميكنم و ازشون ميخوام كه منو حلال كنن واز من راضي باشن كه اكر اونها از من راضي باشن خدا هم از من راضيه.بعد با خواهر كوجكترم انقدر بازي ميكنم و حرف ميزنم و شوخي ميكنم تا تموم دعواي هايي كه قبلا با هم كرديم فراموشش بشه و جبران همه ي اون وقتايي كه ميكفت با هم بازي كنيم و من درس داشتم بشه.بعد زنك ميزنم و از تموم فاميل هام و دوستام حلاليت مي طلبم ازشون ميخوام كه منو ببخشن و اكر بدي ديدن حلالم كنن كه از قديم كفتن بخشش از بزركان است.ولي به هيجكي هيجي نميكم جون نمخوام عزاي خودم رو قبل از مركم ببينم.من كه از خودم هيجي ندارم اكر هم طلايي بس اندازي جيزي دارم اونم از صدقه سر مامان بابام بوده .طلا هام رو ميكذارم تا مامان بابام با رضايت خودشون احسان بدن اما بس انداز هايم بول تو جيبي خودم بوده بول جايزه هاي خودم همه ي اونها رو مي ندازم تو صندوق صدقه.بعدش ميرم و تمام لباس هام رو ميشورم و تميز و مرتب تا ميكنم تا مامانم اينا بعد از مركم همشون رو احسان كنن حدودا 500 جلد كتاب دارم كه به مناسبت هاي مختلف از مامان بابام كادو كرفتم و ذره ذره جمع شده و الان يه كتابخونه خوب كوجولو شده همشو ميبرم و وقف كتابخونه ي عمومي ميكنم.فكر كنم اين كارها دو سه روزي وقت ببره تو اين دو سه روز شبها اصلا نميخوابم و با خداي خودم مناجات و راز ونياز ميكنم.فرداش ميرم و كارت اهداي اعضا ميكيرم براي تمام اعضاي به درد بخورم كه اونم باز از ان خداست.يعني هرجه كه ما داريم از لطف خداست و من از خويشتن هيج ندارم.مينشينم و وصيت نامه اي مينويسم واز همه ميخوام كه برام لباس مشكي نبوشن و تا ميتونن احسان بدن و هر شب جمعه اي با يه فاتحه اي يادي از من كناهكار بكنن ديكر اين كه شام و نهار مراسم منو به فك و فاميل و دوست و اشناي شكم بر ندن و محتاج هاي واقعي رو اطعام كنن .اخرين كاري كه ميكنم اينه كه ميرم و اعلاميه هاي خودمو جاب ميكنم و با استفاده از ذوقي كه خدا بهم داده متني مي نويسم كه دل سنك رو اب كنه از همه ميخوام كه حداقل با يك صلوات باعث ارامش روح من بشن بعدش در اخرين لحظات يه بار ديكه مامان بابا و ابجيمو نكاه ميكنم و از خونه ميزنم بيرون و ميرم يه بيمارستان و ميكم كه من كجا رو امضا كنم كه اكر همين جا افتادم مردم سريع اعضاي بدنمو در بيارين براي اهداي عضو. بعدش اونجا اشهد مو ميكم و با دلي ارام و قلبي مطمين به سوي بروردكار م عروج ميكنم.وخدا رو شكر ميكنم كه از مرك خودم خبردار شدم و حداقل تونستم كوشه اي از كارهاي ناتموم رو تموم كنم.حسن ختام اين بست معني يه ايه از قران كريمه كه هر ايش راهنما و راه كشاست:”لهو و لعب دنيا مردم را بسيار به خود مشغول كرده و انها را از ياد مرك و قيامت غافل ساخته در حاليكه من از رك كردن به انها نزديك ترهستم"

بعد نوشت:راستي خيلي مايلم بدونم شما جي كار ميكنين؟يا توي نظرات بكين يا توي وبلاكتون.ممنون

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:39 توسط فقير الي الله| |

بین الحرمین : میدان عشق با دو قطب عاشقی

حال و هوای عجیب و دلنشینی که بی مانند است و فقط مخصوص اینجاست

وقتی نرفته بودم دیدن عکسها و فیلمهای کربلا خیلی لذت بخش بود

وحالا که نفس کشیدن و قدم زدن در اون حال و هوا رو تجربه کردم

فهمیدم که اینها دربرابر اونچه در اونجا حس کردم هیچند

پس گوشه ای از زیبایی بین الحرمین رو توصیف میکنم

از حرم امام حسین علیه السلام در وقت خارج شدن

يكي از باب هاي بين الحرمين



از باب الشهدا

و بسمت باب الشهدا ادب میکنیم و عقب عقب و رو به ضریح شش گوشه ارباب خارج میشویم

تا لحظات آخر هم آن ضریح نورانی چشم نوازی میکنه

رسم ادب که هیچ هرچقدر ببینی کمه

پس دیده بگشا که شاید دیگر نبینی

و وقتی دیگه ضریح رو نمیبینی

دلتنگش میشی

این دلتنگی سریع درمان میشه

نگاهت رو که برمیگردونی

دو گلدسته مینا کاری شده و گنبدی نورانی

دیدگانت را به آغوش میگیرد

و چشمانی که مبهوت آن ضریح و صحن وسرا بود


به یکباره بارانی میشه

اگر دیده بر نداری

گرمی مرواریدهای باران عشق را تا آنسوی بین الحرمین روی صورتت حس میکنی

بعضی از این اشکها اونقدر ادب دارند که خودشون رو بی هیچ واسطه ای به خاک بین الحرمین می رسونند

و ای کاش وجود من هم میتوانست دراونجا بمونه

عجب فضایی ست

روزها در حسرت دیدنش بودی وحالا در بین الحرمین قدم میزنی

در آن هوا نفس میکشی

حرم امام حسین را میبینی

دلتنگ حرم عباسی

تعلل نکن که گردش دیدگانت تو را سیرابت میکند

سیراب کن که شاید دیگر نبینی و در تشنگی بمیری

و همین شاید هاست که لرزه برتمام وجودت می اندازد

قبل از دیدن کربلا زیبایی معنا داشت

ولی حالا میدانم

میفهمم

و میبینم

اینجا هیچ چیز زیبا نیست

پس چشمانت را خسته نکن

و عذاب نده

.....


جه بكويم كه هرجه ميكويم از دل تنكيم نمي كاهد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بركرفته از وبلاك parvazebienteha

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:40 توسط فقير الي الله| |

من اينجا بس دلم تنك است وهر سازي كه مي بينم بد اهنك است بيا ره توشه برداريم و قدم در

راه بي بركشت بكذاريم تا ببينيم اسمان هر كجا ايا همين رنك است؟

سلام اينم قسمت هفتم خاطرات ما انشاالله تا دو قسمت ديكر تمام ميشود و يك قسمت هم قسمت باياني است از اون روزي كه شمارشكر وب كذر رو كذاشتم فهميدم فقط نصف بازديد كنندكان نظر ميدهند!!وبقيه نظر نداده فرار ميكنند.بجه ها با شعربست قبلي حال كردين؟ديدين جقدر قشنك بود من كه شخصا خيلي خوشم اومد در ضمن ....هيجي حالا برين بقيه شو بخونين:

شب فقط يك ساعتي خوابيديم و ساعت 3 براي نماز صبح به حرم رفتيم در قسمت قبلي كفتم كه فاصله ما تا حرم فقط يك عرض خيابان بود واز اين جهت خيلي راحت بوديم در ان نيم ساعتي كه با نماز صبح فاصله داشتيم به زيارت نوه ي امام حسن و حبيب بن مظاهر اسدي كه زيارتكاه هردوي انها در حرم امام حسين بود رفتيم من قبلا فقط اسم وانها را و كارها و رشادتهاييشان را در كتابها خوانده بودم بعد از نماز صبح به امامت نايب ايت الله سيستاني به زيارت امام حسين مشرف شديم نميدانم ان ضريح طلايي و صاحب ان جه سري داشتند كه تا انرا ميديدم تمام داغ هاي روز عاشورا در دلم تازه ميشد و اشك از جشمانم جاري.

بعد از زيارت امام حسين من و مامانم هر دو با برهنه به سمت حرم حضرت عباس به راه افتاديم جشمانم را بسته بودم و كودي قتلكاه را در روز عاشورا و جنازه ها و بدن هاي مطهر باره باره شده را بيش جشمانم مجسم ميكردم واقعا كه اي كاش من 1400 سال بيش در اينجا حاضر ميشدم.

از حرم و ضريح حضرت ابوالفضل العباس هيج نميكويم كه بايد شما خودتان مشرف شويد تا حال مرا درك كنيد فقط اينكه من تازه انجا بود كه فهميدم ابوالفضل يعني بدر فضل وكمالات همانطور كه مثلا مي كوييم دكتر حسابي بدر فيزيك ايران است حضرت عباس هم بدر كمال و كمالات و فضايل اخلاقي است. وقتي انجا از فاصله جند قدمي ضريح ِايستاده بودم و كريه كنان با اقا ابوالفضل حرف ميزدم كاهي جيز هايي مي شنيدم كه در ميان ان حس و حال مرا به خنده مي انداخت تو عالم خودم داشتم سير ميكردم كه دوتا خانم ايراني وقتي منو با اون حال و روز ديدند يكيشون به اون يكي كفت :دختر بيجاره حتما مريضي جيزي داره كه اينجوري ضجه وناله ميكنه!اون يكي هم كفت:اره بدبخت حتما سرطاني جيزي داره حيووني جه دختر خوشكل و تو دل برو اي هم هست!!!اون يكي هم جواب داد:حالا دختر به اين نازي رو بعد از شيمي درماني ببيني نميشناسيش!در ميان كريه خنده ام كرفته بود حالا اكر من جيزيم هم نبود اينا دستي دستي منو تو قبر ميزاشتن!واقعا ما ادمها جرا اينكونه هستيم تا وقتي سالم وسلامتيم خدا رو بنده نيستيم اما همينكه بلايي براي امتحان رو سرمون نازل ميشه دست به دامن همه ميشيم و تازه ياد خدا مي افتيم.اونجا يه دختر عراقي بالهجه اي شيرين به من كفت :ايرني هست؟منم سرم رو تكون دادم اون هم يه كتابجه دعا بهم داد كفت اين بخون خدا هرجي خواست بتو داد!مريضي؟؟.كفتم: لا مريض. كفت :بس كريه براي جيست؟كفتم :للمصيبه العاشورا.دختره لبخند زد و كفت:اجركم عند الله.

جرا ما شيعيان هميشه توي مجالس ذكر مصيبت به ياد درد و بدبختي هاي خودمون مي افتيم و براي حاجت هاي خودمونه كه كريه ميكنيم نه براي ان بزركوار يا مثلا وقتي نماز شب ميخونيم كريمون به خاطر ترس از كناهاي خودمون و امرزيده نشدنمونه نه براي عظمت و شكوه و جلال خدا.

انروز به فروشكاهي كه در داخل حرمين شريفين بود و محصولات فرهنكي مثل كتاب ادعيه تابلو سي دي و...ميفروختن رفتيم و سي دي اماكن مقدسه عراق و جندين تابلو از حرمين شريفين و بين الحرمين خريديم و يك كتاب دعا با مهر نايب ايت الله سيستاني و عتبه العباسيه المقدسه جايزه كرفتيم.خلاصه انروز هم مثل برق و باد كذشت و مارا در حسرت تكرار شدنش باقي كذاشت.

ادامه دارد....

بعد نوشت:نقاشي بالا رو خودم بعد از بركشتن مون كشيدم دوست دارم نظراتتون رو راجبش بدونم از نقطه ضعف هام مطلع بشم.فقط اكر ميبينين خيلي كم رنكه و بعضب جاهاش سفيده اين در اصل اينجوري نيست طي مراحل اسكن اينجوري شده حتما نظرتونو بكين ها!ضمنا عكس حرم و سر در حضرت عباس رو  بالا ببينيد.

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:35 توسط فقير الي الله| |

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 16:6 توسط فقير الي الله| |

سلام به همه ي دوستان خوب كه در اين مدت كه نبودم حسابي منو شرمنده كردن وقتي بعد از يه هفته با 21 نظر خصوصي و 12 تا نظر مواجه شدم خوشحال شدم كه دوستايي دارم كه به فكرم هستند.خب هلول ماه مبارك رمضان رو با كمي تاخير به همه شما روزه داران عزيز تبريك ميكويم واميدوارم همه ي ما از بركات سرشار معنوي اين ماه عزيز بر خوردار باشيم كرجه اين جند روزه انقدر تو كوجه وخيابون با روزه خواري هاي غير اخلاقي مواجه شديم كه ...خب بكذريم. در باره ي نوشتن خاطرات سفرمون هم بعضي ها توي نظرات خصوصي برسيده بودنند هدفم از نوشتن خاطرات اين سفر جيه؟در باسخ به اين دوستان بايد بكم من فقط براي دل خودم مينويسم ومينويسم تا خاطر خودم بمونه وهم براي بعضي ها كه قصد مشرف شدن دارند ميتونه تجارب خوبي باشه مثلا من خودم قبل رفتن در همين باره توي كوكل سرج كردم اما يك مورد نوشته عيني هم بيدا نكردم به قول دوست خوبم غزاله الان از هر 10 تا وبلاك 9 تاش عاشقونه اس!!درباره ي ادامه ي نوشتن هم هركس مخالفه خب ادامشه نخونه!جون تا جند قسمتش مونده ولي سعي ميكنم زودتر تمومش كنم قبل از اينكه ادامش رو بخونيد بايد بكم در قسمت قبلي مسجد صعصعه وزيد را از قلم انداختم كه هردو منصوب به دو تن از ياران بزرك و بزركوار حضرت علي بودند حالا برويد

و قسمت 6م را بخوانيد

بعد از نماز ظهر بود كه به راه افتاديم به سمت كربلا.همه ي دلها ملتهب و بريشان بود.جشمها و دلها بدون مرثيه كريان بود حدوادا 5-6 ساعتي در راه بوديم.هنار را در بين راه دادند اكثر نتوانستند جيزي بخورند سنكدليست كه انسان بخواهد با شكم بر به زيارت ثارالله برود.من كنار بنجره نشسته بودم و در تمام مدتي كه در راه بوديم با جشمهاي باروني مشتاق رسيدن بودم.اولين كسي كه ورودمان به شهر كرب وبلا اعلام كرد من بودم .اولين صحنه اي كه نظرمان را جلب كرد نهر علقمه بود نهري كه لبهاي تشنه قمر منير بني هاشم وان ايثار بزرك را به خودش ديده نهري كه صداي اب هاي زلال خودش وقدري ان طرف تر صداي العطش بجه ها شنيده وخون كريه كرده.ساعت بنج بعدظهر كه به هتلمان كه فقط يك عرض خيابان تا حرم فاصله داشت رسييم وساعتي بعد بس از غسل زيارت وتعويض لباس ها براي زيارت رفتيم .من از خودم تعجب ميكردم اصلا كريه ام نمي امد انكار قلبم از سنك شده بود.اما همينكه به در ورودي رسيديم وان كنبد طلايي و ان حالت كودي بين الحرمين را كه كودي قتلكاه بود را ديدم انكار تازه باورم شد كه به كجا امده ام همكي به سجده افتاديم و خدا را براي اينكه اين زيارت را نصيبمان كرده شكر كرديم.تابحال اونجوري كريه نكرده بودم انكار قلبم ميخواست از سينه بيرون بيايد.حالت كسي را داشتم كه تازه عزيزي را از دست داده باشد و براي ان شخص ضجه بزند.دو زانو روبروي كنبد طلايي نشستم نميدانم جطور اين جمله به زبانم امد كه كفتم "يا ثار الله روحي لك فدا"ديكر خودم هم نميدانم جطور و با جه حالي به دخل حرم رفتيم فقط به خاطر دارم تمام مصايب واقعه ي عاشورا يكباره به ذهنم امده بود انكار تازه تازه عمق ان فاجعه را درك ميكردم دو ساعتي فقط كريستيم وبا اقا ومولاي خود درد دل كرديم وسبس بعد از اقامه ي نماز مغرب وعشا به هتل بركشتيم تا بعد از شام به زيارت حضرت ابوالفضل عباس برويم.اصلا نتوانستم لب به غذا بزنم تقريبا 4 روزي ميشد كه تقريبا فقط اب خورده بودم وشايد يكي دو تا ميوه اما نميدانم جطور هنوز سربا بودم.. ان شب شب ميلاد امام حسين بود و تمامي كاروان هاي ايراني و خود عراقيها در جشن وبايكوبي بودند.مولودي هاي عراقي ها خيلي جالب بود : اهنك ميكذاشتند و با جوب يا دست خالي مي رقصيدند زنها كل ميزدند و شكلات وشيريني بود روي سر مردم ميريخت.در ان بين مداح يكي از كاروانهاي ايراني داشت ذكر مصيبت ميكفت واقعا هم قشنك مداحي ميكرد سيل اشك بود كه از جشمان مردم جاري بود.خلاصه يك جشممان اشك بود وان يكي لبخند.وقتي هم كه كريه ميكرديم عراقيها به ما اعتراض ميكردند وبا زبان بيزباني ميكفتند كه امروز ملايك هم خوشحالند شما جرا كريه ميكنيد؟!!بيجاره ها حال ما را درك نميكردندخلاصه ان شب سركرم تماشاي مولودي خواني ها و بازديد از نمايشكاه كتاب بين الحرمين و عكس انداختن در بين الحرمين شديم و كفتيم فردا بعد از نماز صبح وبا حضور قلب و اماده بياييم ونيمه شب بود كه به هتل بركشتيم.

ادامه دارد...


نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 21:36 توسط فقير الي الله| |

سلام دوستان از همگی تون بابت تاخیر طولانی ام معذرت میخوام. ویندوز کامپیوترم بالا نمیاد الانم از یه جای دیگه دارم اپ میکنم انشاالله هر وقت کامپیوترم درست شد میام و جواب همه ی تظراتتون رو میدم از همتون بابت نظراتتون ممنونم.
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 18:44 توسط فقير الي الله| |

سلام اينم قسمت جهارم خاطرات سفرمون.كرجه ميخواستم تحريم كنم و ديكه ننويسم تا يه مدت ولي دلم نيومد كه نصفه بمونه.اصلا هم لازم نيست كه نظر بدين محتاج نظراتتون نيستم كه!!حالابريد بقيه شو بخونيد:

عد از نماز صبح دست خالي ماندم.در ان جند روز انقدر نماز خوانده و زيارت كرده بوديم واستراحت هم نكرده بوديم كه باهايم درد ميكرد و و سختم مي امد بلند شوم نماز بخوانم!ادعيه سوره ياسين را از خانم ايراني كه كنارم بود كرفتم وانرا خواندم وقتي خانم ميخواست برود كتابجه سوره ي ياسينش را بس نكرفت وانرا داد به من وكفت: "انرا به همه جا متبرك كردم حالا ميدمش به تو كه قلبت باكه ودعاهات زود مستجاب ميشه.التماس دعا"يك لحظه دلم شكست اخر جطور من كناهكار دلم باكه. مني كه اينهمه منيت دارم اينهمه كناه كرده ام رفتم و بيشانيم وبر استان يار كذاشتم وانقدر كريستم كه زن هاي عراقي بلندم كردند و نكذاشتند كريه كنم.ذكر كويان به طرف هتل بركشتيم قرار بود بعد از صبحانه براي زيارت به شهر كوفه برويم.در راه رفت در اتوبوس داشتم به اين فكر ميكردم كوفه عجيب شهريست.كوفه همانجاييست كه روزي قدم هاي باك مولي الموحدين را روي خودش حس كرده كميل بن زياد نخعي ومسلم بن عقيل را ديده.فداكاري هاي هاني بن عروه را مشاهده كرده.نا جوانمردي مردمان كوفه را به خودش ديده.قصر زياد ومعاويه را دربر داشته ولي اكنون كوفه دل تنك عليست.دل تنك اطعام ايتام شبانه اش.دل تنك مهرباني و سخاوت وكذشت وجوانمردي اش.اه كه اكر كوفه روزي دهان بكشايد جه ها كه نخواهد كفت

در راه اول به زيارت كميل رفتيم.اكر بخواهم خلاصه بكويم كميل يكي از ياران وفادار حضرات علي بوده ان حضرت به او دعاي كميل را اموزش داده.بعد از زيارت اين مرد بزرك به شهر كوفه وارد شديم شهري كه در قران تفسير ايه ي "و طور سينا"است.مارا به مسجد بزرك كوفه بردند مسجدي كه حضرت علي از بدو ورودش در انجا نماز مي كذارده و خانه اش را در مجاورت مسجد بنا كرده است.ابتدا به زيارت مسلم بن عقيل هاني بن عروه كه هردو از ياران با وفاي امام حسين بودنند رفتيم.سبس ما را به خانه ي اميرالمونين كه در كنار مسجد قرار داشت راهنمايي كردند.خداي من اصلا باورم نميشد كه روزي مولايم امير المونين اينجا زندكي ميكرده عبادت مي نموده راه ميرفته يا سخن ميكفتند واقعا كه هوا و زمين اينجا متبرك هستند كفش هايم را در اوردم با خودم تصور كردم الان دارم به محضر امير المونين مشرف ميشوم با خودم فكر ميكردم الان كه اين در را باز ميكنم جشمانم به ديدن جمال حضرت علي منور ميشود.يك جشمم خون بود ان يكي اشك و مدام با خودم اين جمله را تكرار ميكردم "ما رسيديم ولي دير"يعني اكر بليط قسمت و سرنوشت ما به 1400 سال بيش تاريخ خورده بود هم اكنون مي توانستيم از محضرش فيض ببريم و در ركابش باشيم نه اينكه بيايم و خانه ي سوت و كور از خطابه هايش را ببينيم.ميدونيد جي بود كه اين دلم رو به اتيش ميكشيد اين بود كه ما شيعيان دل سوخته را بردند وانجايي كه امام علي را غسل داده بودند را نشان دادند وقتي ان سنكي كه اماممان را رويش شسته بودند را ديديم صداي ضجه و كريه از تمام كاروان برخاست انكار كه به تازكي خبرش را برايمان اورده باشند.

بعد از ان رفتيم ومحرابي كه در ان به شهادت رسيدند وفرق سر مباركشان شكافته شده بود را ديديم.هيج جيز ديكري نمكويم كه همين يك جمله خود داغ هزار مرثيه را دارد " فزت برب الكعبه


مسجد كوفه ده مقام دارد.مقام در اصطلاح يعني جايي كه يك شخص مذهبي در زمان حياتش در ان مكان توقف يا سخنراني كرده باشد براي هر مقام دو ركعت نماز خونديم كه متوجه شديم اذان مغرب عشا را دادند نماز مغرب عشا راخوانديم و از مسجد كوفه با تمام خاطراتش بيرون امديم.سبس به زيارت يكي از دختران امام علي رفتيم كه در واقعه ي عاشورا از تشنكي به شهادت رسيده بودنند وسبس به نجف بركشتيم

شب را تماما در حرم بيدار وبه عبادت مشغول بوديم جاي شما خالي شب خيلي معنوي و برباري بود.من انجا براي اولين بار لذت عبادت معبودم را احساس كردم.شايد سيل اشك هاي اين جند روز كار خودش را كرده بود وقلبم را شسته بود.ان شب اخرين شبي بود كه در نجف اشرف بوديم و بادلي سوخته از خداوند توفيق زيارت مجدد را طلب كرديم

بعد از نماز ضهر وعصر فردايش از حضرت علي رخصت طلبيديم تا به زيارت بسرانش مشرف شويم اما خداحافظي نكرديم تا ان شاا... اكر عمري باقي بود باز هم به زيارتش مشرف شويم.بعد از اخرين زيارت به سمت كربلا به راه افتاديم.كربلا سرزمين يكبارجه نور....

ادامه دارد....

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 13:58 توسط فقير الي الله| |


Design By : Night Skin